
چند شب پیش بود که پشت پنجره دانه های باران را می دیدم که زیر نور چراغ برق سر پیچ کوچه ، بی وقفه و شاد ! به زمین می خورند و من اگر چه آنجا سرشار نور بود ، تاریک بودم و نگاهم، خیس تر از این روزهای بارانی شهرم . مدام راه می رفتم و نمی دانستم دنبال چه می گردم اما می دانستم که پیدایش نمی کنم . از این سر خانه که اتاقم است و پنجره اش ، به آنسو می رفتم و پشت پنجره ی اتاق پذیرایی ، بی قرار بارانی بودم که از دل من می بارید انگار ....گهگاه در خلوت اتاقم می نشستم و به نامی می اندیشیدم که خیلی از من دور نبود ولی نمی توانست حتی نزدیک من شود ! دلم بی قرار تبی شده بود که خودم به تمسخرش برخاسته بودم ...خیلی سخت گرفته بودم ...میشد آسانتر به آن موضوع اندیشید و به سادگی رفع اش کرد ..اما من سخت گرفته بودم چون دلم گرفتار بود ...پیش خودم فکر می کردم که زندگی ام چه شکلی است ...اگر همیشه مدعی بوده ام که آدم حسابگری هستم و عاقل و دور اندیش ، پس می توانم برای زندگی ام یک شکل هندسی تعریف کنم و ترجیحم همیشه بر شکل مربع بوده است ...همیشه ناخودآگاه در نوشته هایم پاراگرافها را با مربع آغاز می کنم ، مربع منطقی ترین شکل هندسی است برایم ...سعی کردم چهار ضلعش را تفسیر کنم ! اگر اصل وجودی این مربع و تمام منشأ هویتش خدا باشد که البته هست ، پس برای اضلاع آن چهار کلمه بیشتر پیدا نمی کنم جز تنهایی ، آینده ، حسرت و نهایتاً عشق ، همیشه عشق سهم بزرگی از زندگیم را داشته ...همیشه عاشق بوده ام از وقتی که در 16 سالگی نامه ی عاشقانه ی کسی را با لرزش دست خواندم و هرگز جوابی به آن ندادم ...یا وقتی که دیوانه وار عاشق دبیر جغرافیایی بودم که همیشه به نام صدایم می کرد ...یا حتی خودکار سیاهی که به خدا انگار عاشقش بودم ! سالهای سال است که فقط با خودکار سیاه می نویسم ! ولی عشق گسترده تر از این معانی ست ..در هر رنگ و در هر صدایی و درهر حجمی عشق قابل تفسیر است ولی عجیب ناگزیر است ..عجیب سراغت می آید و چه اندازه سخت است وقتی بدانی و بدانی و بدانی که نمی توانی آن را از آنِ خود کنی ...نمی توانی برای آمدنش شاد باشی . وقتی که عشق با اشک و حسرت بیاید باید از آن برید ولی مگر میشود ؟! عشقی را به پایان برد و به سرآغاز رسید که خرابت کرده است ؟! چند شب پیش بود در خانه مثل گیج و منگی بی حواس راه می رفتم و به اتاقم که می رسیدم آهی می کشیدم و می خندیدم ...خیلی دلم می خواست بتوانم از این عشق غریب ، با این دل پاک و خالی پذیرایی کنم و همین دل را با همین عشق نجات دهم ...ولی نمی شود ...دیگر همه چیز رنگ باخته ..دلم دیگر این چیزها سرش نمی شود ، دیگر با لبخندی نمی توان سرش را شیره مالید و با جمله های رنگارنگی از دوستت دارم ،آن را خرید ...دیگر این چیزها برای دلم مسخره است دیگر شک دارد به عشق با این حال همیشه عاشق است فقط به عشق اعتماد ندارد ! بغض خفه ام می کند خوب است که دیگر قلم و کاغذی در کار نیست که از این نوشتن های اشک آلود خیس شود و پاره ....خیلی خوب است که پای کامپیوتر بنشینی و در برگه های نوری آن بنویسی و ترانه ای مدام در گوشت تکرار شود که " با تو ای همدرد ای عشق ..با تو باران در بهاران..." گریه هم اگر کنی هیچ کاغذی خیس نمی شود ، قصه دوباره همان است ، یک عاشقی ، خیلی دور خیلی نزدیک ، دلم می خواهد در این هجوم تنهایی و دلتنگی به آن تکیه کنم اما گناه او چیست ؟! همیشه اینچنین عاشق شده ام و هرگز نرسیده ام به دست هایی که دوستشان داشته ام ....دلم پر است از این دنیا ....
نمی دانم شاید یک جای کار ایراد دارد ، شاید اشکال از من و دل من است ...اما در عین حال که هرگز عشق را انکار نکرده و نخواهم کرد ،همواره از روی محاسبات عقلانی تصمیم گرفته ام... دلم را سرسخت بار آورده ام ، گریه ی بیصدایش برای من است و نگاه جدی و کلام محکمش برای دیگران ! به همین دلیل است که هیچ کس باور نمی کند من تو را دوست داشته باشم ... روزگار چه بازیهای عجیبی دارد ...
