تبليغاتX
به یادگار می نویسم خطی ز دلتنگی ...

به یادگار می نویسم خطی ز دلتنگی ...

نه از رومم نه از زنگم/ همان بی رنگِ بی رنگم/ بیا بگشای در/ بگشای/ دل تنگم

 

چند شب پیش بود که پشت پنجره دانه های باران را می دیدم که زیر نور چراغ برق سر پیچ کوچه ، بی وقفه و شاد ! به زمین می خورند و من اگر چه آنجا سرشار نور بود ، تاریک بودم و نگاهم، خیس تر از این روزهای بارانی شهرم .  مدام راه می رفتم و نمی دانستم دنبال چه می گردم اما می دانستم که پیدایش نمی کنم . از این سر خانه که اتاقم است و پنجره اش ، به آنسو می رفتم و پشت پنجره ی اتاق پذیرایی ، بی قرار بارانی بودم که از دل من می بارید انگار ....گهگاه در خلوت اتاقم می نشستم و به نامی می اندیشیدم که خیلی از من دور نبود  ولی نمی توانست حتی نزدیک من شود ! دلم بی قرار تبی شده بود که خودم به تمسخرش برخاسته بودم ...خیلی سخت گرفته بودم ...میشد آسانتر به آن موضوع اندیشید و به سادگی رفع اش کرد ..اما من سخت گرفته بودم چون دلم گرفتار بود ...پیش خودم فکر می کردم که زندگی ام چه شکلی است ...اگر همیشه مدعی بوده ام که آدم حسابگری هستم و عاقل و دور اندیش ، پس می توانم برای زندگی ام یک شکل هندسی تعریف کنم و ترجیحم همیشه بر شکل مربع بوده است ...همیشه ناخودآگاه در نوشته هایم پاراگرافها را با مربع آغاز می کنم ، مربع منطقی ترین شکل هندسی است برایم ...سعی کردم چهار ضلعش را تفسیر کنم ! اگر اصل وجودی این مربع و تمام منشأ هویتش خدا باشد که البته هست ، پس برای اضلاع آن چهار کلمه بیشتر پیدا نمی کنم جز  تنهایی ، آینده ، حسرت و نهایتاً  عشق ، همیشه عشق سهم بزرگی از زندگیم را داشته ...همیشه عاشق بوده ام از وقتی که در 16 سالگی نامه ی عاشقانه ی کسی را با لرزش دست خواندم و هرگز جوابی به آن ندادم ...یا وقتی که دیوانه وار عاشق دبیر جغرافیایی بودم که همیشه به نام صدایم می کرد ...یا حتی خودکار سیاهی که به خدا انگار عاشقش بودم ! سالهای سال است که فقط با خودکار سیاه می نویسم ! ولی عشق گسترده تر از این معانی ست ..در هر رنگ و در هر صدایی و درهر حجمی عشق قابل تفسیر است ولی عجیب ناگزیر است ..عجیب سراغت می آید و چه اندازه سخت است وقتی بدانی و بدانی و بدانی که نمی توانی آن را از آنِ خود کنی ...نمی توانی برای آمدنش شاد باشی . وقتی که عشق با اشک و حسرت بیاید باید از آن برید ولی مگر میشود ؟! عشقی را به پایان برد و  به سرآغاز رسید که خرابت کرده است ؟! چند شب پیش بود در خانه مثل گیج و منگی بی حواس راه می رفتم و به اتاقم که می رسیدم آهی می کشیدم و می خندیدم ...خیلی دلم می خواست بتوانم از این عشق غریب ، با این دل پاک و خالی پذیرایی کنم و همین دل را با همین عشق نجات دهم ...ولی نمی شود ...دیگر همه چیز رنگ باخته ..دلم دیگر این چیزها سرش نمی شود ، دیگر با لبخندی نمی توان سرش را شیره مالید و با جمله های رنگارنگی از دوستت دارم ،آن را خرید ...دیگر این چیزها برای دلم مسخره است دیگر شک دارد به عشق با این حال همیشه عاشق است فقط به عشق اعتماد ندارد ! بغض خفه ام می کند خوب است که دیگر قلم و کاغذی در کار نیست که از این نوشتن های اشک آلود خیس شود و پاره ....خیلی خوب است که پای کامپیوتر بنشینی و در برگه های نوری آن بنویسی و ترانه ای مدام در گوشت تکرار شود که " با تو ای همدرد ای عشق ..با تو باران در بهاران..." گریه هم اگر کنی هیچ کاغذی خیس نمی شود ، قصه دوباره همان است ، یک عاشقی ، خیلی دور خیلی نزدیک ، دلم می خواهد در این هجوم تنهایی و دلتنگی به آن تکیه کنم اما گناه او چیست ؟! همیشه اینچنین عاشق شده ام و هرگز نرسیده ام به دست هایی که دوستشان داشته ام ....دلم  پر است از این دنیا ....

نمی دانم شاید یک جای کار ایراد دارد ، شاید اشکال از من و دل من است ...اما در عین حال که هرگز عشق را انکار نکرده و نخواهم کرد ،همواره از روی محاسبات عقلانی تصمیم گرفته ام... دلم را سرسخت بار آورده ام ، گریه ی بیصدایش برای من است و نگاه جدی و کلام محکمش برای دیگران ! به همین دلیل است که هیچ کس باور نمی کند من تو را دوست داشته باشم ... روزگار چه بازیهای عجیبی دارد ...  

 

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1388ساعت 14:13  توسط یلدا  | 

 

من نمی دانم قضاوت چیست ؟ مطمئن نیستم آنچه در این همه روزنامه و سایت و اخبار می بینم و می خوانم درست هستند یا نه ؟ من شک دارم به چپ یا راست این همه جریان ..به آن همه رجال بالاسری شک دارم  که سالها، در هیبت بی عبور خود ، معصومیت خود را حفظ کرده باشند ؟ شک دارم به همه اسناد و مدارکی که از صفحه های نوری تلویزیون ارائه می شود ...به این همه اسامی شهید و کشته و زندانی و در بند اطمینان ندارم ،حسّم به من کمک نمی کند که بتوانم بدانم آیا " ت.م" به آن وضع فجیعانه در  سرزمین من کشته شده است ؟! یا اصلا مگر باورش آسان است ؟ باور زندان در یک سرزمین اسلامی ؟ زندان را باور می کنم باشد ، اما آن چیزهای دیگر را ...؟ کسی به من بگوید چطور بپذیرم که " شیخ " آنچنان با اطمینان صحبت کند و من روبروی رسانه ای بنشینم که او را محکوم می کند و من را مظلوم ! نمی دانم آن جوانان ، ندا و کیانوش و سهراب و محسن و ... کدام هدف را در مشتشان گره کرده بودند ؟ نمی دانم با آنها همکیش هستم چقدر ؟! اما بی شک همرنگ آنها بوده ام ، اما هنوز مطمئن نیستم که اصلا زین پس رنگی به خود بگیرم یا نه ؟! وقتی تصمیم می گیرم من هم هدفم را دلاورانه در مشتم گره کنم ، می اندیشم که آن را به روی چه کسی نثار کنم ؟! به دولتی که سالهاست در زیر پرچم آن ، آری را در دلم  بی گدار نشانده ام ؟! در روز رأی گیری ، زیر سایه ی این پرچم عزیز ایستاده بودم که حراست حوزه آمد و دستمال یا همان مچ بند سبز را از  میله ی آهنین پرچم باز کرد و در چشمانم نگاه کرد و آهسته گفت : " کجاست آزادی ؟!" و من سالهاست می اندیشم آزادی آیا با رنگ می آید ؟ آیا با فریاد ؟ آیا با زنجیر ؟ آیا با خون ؟! و می شنوم آری با خون ...و چه خونی خوشرنگ تر از خون جوانی که تازه شکفته و صدایش به رسایی ِ یک بلوغ ِ آگاهانه است ! می خواهم به خیابان بروم و در سالروز نثار خون عده ای از همین جوانان ، فریادی بزنم که آزادی چیستی ؟! کیستی ؟! این همه خون ...چه فرقی می کند که مال یک نوجوان باشد یا جوان یا پیر ، یا زن یا مرد ، چرا نهالت آبیاری نمی شود آزادی ؟! کدام خون سرآغاز جوانه زدن توست ؟! من که به سبزی تو شک دارم ، من که به سفیدی ات دل نمی بندم ...من سالهاست که دیده ام ، جوانی می میرد و پیری تاجگذاری می کند ...سالهاست که می شنوم و بی درنگ می پذیرم که بتی نمی شکند مگر اینکه بتی جایگزین آن شود ...اینها دغدغه است، درد است ، این ها مرگ است ...من فقط می توانم بنویسم ، او فقط می تواند شکنجه شود ...آه !خدایا چه کسی است که شکنجه نشود ؟! ننگم می آید که نگران آینده ام باشم...شرمم می آید ندای عزیز ، به نگاه مستقیمت خیره شوم ..دنیا چه جایی شده است ..همه چیزش به همه چیزش می آید ، اما آن چیزی که هرگز تعبیر و تفسیر نمی شود آزادی است ، هزار دغدغه ی جوان ِ همسال من ، این دنیا را به کجا خواهد برد ؟ از مچ بند سبز دانشجوهای دانشگاهم ، از حجاب دخترها ، از محاسن برادر ، از تسبیحش ، از آن 5 شهید گمنام روبروی مسجد عزیزت می ترسم ... من نمی توانم همه چیز را به تو بسپارم ای آزادی ! تو خون می گیری و بدی را می بری و بدتری را می آوری ، سرزمینم را چه کنم اگر مشتم را برای آن گره می کنم ، بعد از من چه کسی مشتم را باز می کند که ببیند تنها نام پاک باستانی ات در آن حک شده است ؟ تمام عمر من و امثال من ، درتاریخ پر فراز و فرود تو ، به اندازه ی عمر یک لحظه است ، " ایران من " ، زنده ام برای تو ، روایت می کنم برای تو ...برای پایداری تو ..برای اینکه وقتی مردی از تو بر می خیزد ، همه به احترامش بر خیزند نه به تمسخرش ...حق از تو آغاز شده است ...بشریت از تو صاحب حق شده است ...امروز اما هم ادعای حقوق بشرش به آنها رسیده و هم منشور حقوق بشر کورش تو ...هم او که پدر این سرزمین است ...اما دیگر هیچ کس به نشان او نیست ...خیلی ذهنم پر است ...نمی دانم به کجا خواهیم رسید، اگر همه بنشینیم چه می شود و اگر همه برخیزیم ؟ اما چیزی که من را و تو را ، جاوید خواهد کرد ، جاودانی این نام است...همان نام که با او می شناسند ما را حتی اگر تروریسم ،اگر ناقض حقوق بشر ، اگر مسلمان ، اگر قدیمی ، اگر پاک ....پس چاره ی کار یکرنگی است ...مچ بندی است رنگارنگ ِ پرچم مقدسش ! مشتی است نامش بر آن حک شده ...فریاد من ، مسئولی پیش کودک فردا ، وای بر تو اگر جوزده باشی ، وای بر تو اگر نادانسته باشی ، وای بر تو اگر رنگارنگ باشی ، وای بر تو اگر  محکم و مطمئن و برای " ایران " نباشی ! این خاک سرخ از خون هزاران هزار مرد و زن ، نیازش رنگهای من و تو نیست ، نیازش آگاهی ماست اگر رنگین باشد ، وب نوشت باشد یا فریاد و حضور باشد ، نیازش هوشیاری ماست که به موقع باشد ، نیازش تداوم ماست و مهمتر از همه تعادل و باور منطقی و عقلایی ما ...

*من اگر ما نشوم ؛ تنهایم / تو اگر ما نشوی ؛ خویشتنی / از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم ؟ / از کجا که من و تو ، مشت رسوایان را وا نکنیم .... /(حمید مصدق )

آینده ی همه ما ، ایران سبز ماست ، نه سبزی انحصاری ، سبزی سرخ رنگ و سفید از حضور ، پایداری و ایمان و آگاهی !

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:48  توسط یلدا  | 

 

چند وقتی است که چند واژه ی خیلی هم متداول درگیرم کرده اند ، اغلب به حقیقت و فراتر از آن به واقعیت آنها می اندیشم و فکر می کنم که آیا آنها واقعا وجود دارند ؟! شانس ، قسمت ، تقدیر ، ...این واژه ها چراهای زیادی را در ذهنم ردیف می کنند و می مانم که کدام یک پذیرفتنی ترند ! اگر از قسمت حرف بزنی می گویند تو آدم تحصیل کرده ای هستی ، باید با پیشامدها مبارزه کرد ، باید جنگید و به دلخواه رسید ، اگر از شانس حرف بزنی همدردان زیادی پیدا میکنی ، کسانی که اصلا شانس ندارند و اگر قرار است لب دریا بروند باید کاسه ای آب با خود ببرند ! شانس بعضی وقت ها به جای قسمت می آید و مرادف آن می شود ، در عین حال که به احتمال زیاد این دو واژه معانی متفاوتی دارند ، برخی معتقدند شانس یک ایده است و وجود ندارد و در مقابل آن ، قسمت یا همان تقدیر و سرنوشت ، مقبول تر است ، چیزی است که خداوند پشت آن است ، ولی خوب که نگاه کنیم و بیاندیشیم می بینیم که در پس هر یک از بداقبالی ها یا قسمت های بد ، این مائیم که ایستاده ایم ، کوتاهی از ماست ، غفلت از ماست ...راه اشتباه بوده است ! به همان ترتیب می بینیم که برای رسیدن به چیزی ، راه های مختلفی هست و وقتی واقع گرایانه بررسی کنیم می بینیم که کدام راه برای رسیدن بهتر بوده و ما از کدام راه رفته ایم و کجا اشتباه کرده ایم . برخی افراط گرایانه معتقدند که همین اشتباهاتی که در راه رسیدن به اهداف و خواست ها، از آدمی سر می زند ؛ خودش همان معنای شانس و قسمت و اینها را توجیه می کند !! بله ! توجیه ! چیزی که من به شخصه در بررسی این موضوع به آن رسیدم ، دست آخر همان واژه ی دوست نداشتنی و مال ِ آدم های تنبل و ضعیف و بی همت است : " توجیه " ...این را من بر خود خرده می گیرم ! من فکر می کنم و مطمئنم که اگر در مسیر رسیدن به این خواسته چنین مشکلی برایم پیش آمده ، کوتاهی از خودم است ! حتی اگر داد و قال هم راه بیاندازم و عصبی شوم و عالم و آدم را مقصر بدانم اما وقتی در سکوت خودم که مهم ترین محکمه ی من است ، می اندیشم ؛ متهم اصلی خود ِ منی است که کوتاهی کرده ،خیلی جاها را که باید در آنها تأمل می کرده ام تندتر ورق زده یا اصلا نخوانده ام ، اگر امروز رسیدنم به اما و اگر و شاید و امضاهای آدم های بالاسری منوط شده است تقصیر خودم است که بیشتر خوابیده ام و کمتر دویده ام و  بیشتر ایستاده ام و کمتر  تأمل کرده ام ...

بود ِ آدمها نیز چیزی است که به همین واژه ها بر می گردد یا شاید در اذهان بسیاری از مردم با این واژه ها تعبیر می شود ، اینکه کسی دکتر می شود ، کسی رئیس می شود ، کسی خوشبخت می شود ، فلانی با بهمانی ازدواج می کند ، فلانی را بیشتر دوست دارند ، کسی آبدارچی می شود ، کسی پادو می شود و کسی گدا و کسی دستفروش و کسی بی وقفه از صبح تا شب در پله های مترو می ایستد و نقشه ی ایران و تهران 88 می فروشد (با تأکید بر 88 !! ) خیلی دلم می خواهد با این جوان صحبت کنم به او بگویم که آیا واقعا زندگی را این قدر محدود دیده است که به همین راه کوتاه ِ نرسیدن اکتفا کرده است ، یا از یک پیرمردی که اتفاقا ً  آبدارچی خوبی هم هست سوال کنم که در جوانی زندگی را با چه وسعتی برای خود تفسیر کرده است ، آخر این جمله ی معروف را شنیده اید که می گوید " آدمی همان خواهد شد که  بی وقفه به آن می اندیشد " یک استاد دانشگاه که در کانادا تحصیل کرده و حالا هیئت علمی است و قریب به اتفاق دانشجویانش معتقدند که بار علمی ندارد را چگونه برای خود معنا کنم ؟ خب خیلی می گویند شانس همین است دیگر !، بگذریم از رؤسا و مدیران و مهندسان و بسیاری افراد بالاسری که برای رسیدن دویده اند ، برای شدن بیدار مانده اند و تلاش و پشتکار و ایمان داشته اند به راهی که برای زندگی خود ترسیم کرده اند ،ولی کل قضیه را نمی فهمم که چرا یکی این می شود و یکی آن ؟! این عدالت است ؟ جایی می خواندم که بله این عین عدالت است که خداوند در وجود هر کس ظرفیت هایی را قرار داده است و مطابق با همان ظرفیت ها ، استعدادهایی و مطابق همان ها ، یکی میشود رئیس و یکی می شود مرئوس !

یک وقت هم هست که پیش رویت راهی باز می شود، شاید خیلی هم برایش زحمت نکشیده باشی اما مغرورانه فکر می کنی نه این حتما حق تو بوده است ،ولی ناگهانه مشکلی پیش می آید و راه تو را به بن بستی بد تبدیل می کند ، نه می توانی بمانی و تلاش کنی و برسی ، نه می توانی رها کنی و بگذاری و بگذری ! اینجاست که قسمت و شانس رنگ می بازد ، ور ِ شانس گرای ذهنت می گوید  که " عجب این از شانس تو بوده ، همه راحت و بی دردسر رسیدند و تو ... "،  وَر ِ واقع گرای ذهنت می گوید اما " نه ، خودت هم کمکاری کرده ای ، چه می شد چند قدم تندتر برداری و حالا به قولی جای پایت محکم تر و پر رنگ تر باشد و همه ی احتمالات ِ دردسر و مشکل و اینها را به صفر می رساندی ...؟ " . من در این شرایط همه چیز را به خدا می سپارم ، در هر مشکل و گرفتاری و خوب و بدی ، خدا را به میان می آورم و به او پناه می برم و از او می خواهم که در راهی که پیش رویم باز شده است در خوب و بد آن ، پناهم دهد ! اگر هم مشکلی برایم پیش بیاید ، تا آنجا که می توانم مبارزه می کنم ، با همه ی سستی ! ولی تلاش می کنم و می گویم خدایا هر چه تو بخواهی همان می شود ،اگر تو بخواهی ، همه چیز در این مسیر وسیله ای می شود برای انجام امر تو و اگر نخواهی باز هم چنین می شود !!

 

دست آخر اینکه همه ی اینها چیزی جز یک توجیه نبود ، برای دلم ، برای ذهن این روزهایم که درگیر مشکلی شده است که اگر حل نشود حسابی سرخورده ام می کند ولی در عین حال می تواند نتایج مثبتی را هم رقم بزند ، مثل یک جور درس دادن ، ولی هیچ جوری نمی توانم زیر بارش بروم ،دوز ِ سرخوردگی اش خیلی بالاست !! برایم دعا کنید...

 

*    بیایید سعی کنیم هر چه هستیم ، اگر یک رئیس یا یک خیاط یا یک آبدارچی یا یک کارگر ساده یا یک نویسنده یا حتی یک خواننده ، بهترین باشیم و حواسمان جمع باشد در مسیری که خود ، انتخاب کرده ایم ....همیشه احتمالات را در نظر بگیریم و هرگز به کسی جز قدرت بی همتای ابدی یعنی خدا ، اعتماد نکنیم و امیدوار نباشیم !

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:58  توسط یلدا  | 

امروز بهانه ی نوشتنم ،همین نوشتن است، همین که روزی بی بهانه آغازش کردم و حالا خود آغازی است برای همه ی ناگفته هایم ، خود دلیلی است شایسته، برای حضورم . یک سال از آن نوشتن بی دلیل می گذرد ،آن روزها نوشتن دلیلی بود برای ماندن و امروز مانده ام برای نوشتن ،نگاه که می کنم می بینم هرگز بی تعهد و سرخوشانه ننوشته ام حتی اگر مسئولانه نیز ننوشته باشم ، درد مشترک واژه هایم غربتی بوده است که جانم را درگیر کرده است و نفسی تنگ از بُن این نوشته ها راه می یابد و آنچه زنده می ماند ، ذهنی اگر چه مشوش ولی بیدار است ،این چنین درمانگری می کند نوشتن ! یکساله شدن این وبلاگ نیز ، یکسالگی من است و این قلم که در دست های من افسون این روزگار و غربت و تنهایی و دلتنگی را به خاطره ای از قد کشیدن تبدیل می کند و رسالت خدایی اش ، رهایی ست .

 

کاش می شد به همه ی آنهایی که با تجسم خیالشان نوشته ای آفریده ام ،حتی چند سطر با چند واژه یا یک توصیف و تشبیه ،بگویم که آنها خداوند آن واژه هایی بوده اند که مرا به آرامش رسانده اند ،گاه می اندیشم برخی اوقات چقدر این "ای کاش " ها عجیب و بی پروا جان می گیرند و همه چیز را شبیه یک آرزو  می کنند ...همه چیز را ...

*همچنان به فکر تغییر هستم ، به فکر نو شدن ، می ترسم از تکرار ، از اینکه حتی نوشته هایم تکراری باشند ، ذهنم باز پراکنده شده است ، اندیشه ی متمرکزی در آن نیست...مدام پر و خالی می شود....آنقدر که در نوشتن عاجزم کند ولی اینها همه تجریه است ، گذار است ، خاطره ی عبور است ، اگر نباشد ، آن شدن ِ دور یا نزدیک رخ نخواهد داد !

*همیشه این سروده ی زیبای زنده یاد "فریدون مشیری " را دوست داشتم ، خیال می کنم انتخاب مناسبی باشد برای یکسالگی قلم دلتنگم !

 

از دل و ديده ، گرامی تر هم آيا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

                                        دست  !

 

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

 

هر چه حاصل كنی از دنيا ،

                           دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

 

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

 ......

ادامه شعر را در ادامه مطلب بخوانید .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:22  توسط یلدا  | 

 

بسیار وقت ها، زمان های طلایی ام را صرف ساختن داستانهایی کرده ام ، داستانهایی با آدمهایی گاه خیالی و گاه واقعی ...اما همیشه شخصیت اصلی داستان ها ، یلدایی بوده است بسیار ایده آل ،کامل و بی نقص ، به جرأت می توانم بگویم که این داستانها به رفتارم جهت داده اند و کمکم کرده اند که بدانم "بهتر است چگونه باشم ؟"، از تمام چیزهایی که اطرافم می بینم برای ساختن آنها استفاده می کنم ، ممکن است از اتفاقاتی که برای دیگران می افتد خوشم بیاید و آنها را به حادثه ای در مسیر داستانم تبدیل کنم ...لباس هایی را که می پسندم در داستانم به تن افراد مختلف می کنم و تمام حرفایی که دوست دارم بگویم یا بشنوم را در آن می گنجانم ...به همه ی مکانهای دیدنی و دوست داشتنی می روم و با همه کس دیدار می کنم و حتی گاهی پیشنهاد بازی در یک فیلم سینمایی با کارگردانی مطرح را رد می کنم !!! رویایی است نه ؟!  این داستانهای خیالی و روتین که هر روز نوشته می شوند و هرگز چاپ نمی شوند ، روایت نمی شوند و نقد نمی شوند ، زاییده ی ذهنی است که نه تنها یک قدم پیش رو را می بیند که همان یک قدم را به صدها قدم ، تعبیر می کند و صدها قدم پیش می رود ! این داستان ها گاه ِ دلتنگی ، نوازشم می کنند ؛ گاه ِ بی کسی ،برایم حرفهای دلخواه می زنند ؛ گاه ِ عصانیت ، بر سرشان فریاد می کشم ؛گاه ِ سرخوشی ، با آنها به گشت و گذار می روم و شاید یک سفر 3 روزه به جنوب کشور ...! این داستانها کاملا روزمره اند و هرگز نمی شود به آنها لقب " دنیای دست نیافتنی " داد . چرا ..اوایل داستانهایم بیش اندازه ایده آل بودند ، آدمها ، عشقها و حادثه های آن داستان های نخست  را هرگز تا به حال در دنیای واقعی نیافته ام ، اما دیگر مدت هاست داستانهایم از واقعیت ها مایه می گیرند و تنها از آن جهت دست نیافتنی اند که آدمهایش حضور ندارند . من ؛ در تمام داستانها بی وقفه تکرار شده ام ، دختری ساده و آرام و کم حرف و جدی و کمی دست نیافتنی ، در 17 سالگی داستانی را نوشتم با دو شخصیت اصلی ،دختر و پسری عاشق و شیفته ی یکدیگر ، نه ، آن دختر من نبودم ، آن داستان از شخصیت من مایه نمی گرفت ..آنجا خیلی آزاد بودم که هر چه دوست دارم و ندارم را در داستان اعمال کنم ، همه چیز مطابق میل من پیش می رفت ...تنها وجه شباهت دختر ِداستان با من ، زادروز ش بود ! چندین دفتر از آن داستان را نوشتم ...دوستی داشتم عاشق داستانم بود و مشتاقانه آن را دنبال می کرد، هربار که چیزی به آن اضافه می کردم باید خودم برایش می خواندم و دلیل نوشتنم ، اشتیاق ِ دوستی بود که دوستش داشتم ...آن داستان حالا مسکوت مانده است ..گاه که نگاه به آن دفترهای کهنه می اندازم ، خیال می کنم آدمهایش دارند صدایم می کنند ...طفلکی ها بی سرانجام مانده اند آخر ! نوشتن این داستان ها به همانجا ختم شد ...دیگر داستانهایم را ننوشتم و آنها را در ذهنم ساختم ..خواندم ..گریستم ..خندیدم و دست آخر رهایش کردم ...نگاه که می کنم ، مسیر همه داستانهایم یکی بوده اند..همیشه سرانجام داستانهایم ، خوبی و خوشی بوده است ..مثل داستانهای هانس کریستین اندرسون که وقتی داستانهایش را در نوجوانی می خواندم همیشه با خود می گفتم چه جالب که تمام داستانها با جمله ی " ... و آنها سالهای سال در کنارهم با خوبی و خوشی زندگی کردند. " تمام می شد ؛ انگار من هم مانند او به این سالهای سال اعتقاد ذاتی دارم ! نکته عجیب دیگری که در داستانهایم به شدت از آنها استقبال می کنم حادثه هاست ، همه چیز در روال عادی و ایده آل سپری می شود اما ناگهان کسی ، حادثه ای ، حرفی ، نگاهی ...همه چیز را برهم می زند ..آدمها عصبی می شوند ..دعوا می کنند ، قهر می کنند ..گریه می کنند ..ولی دوباره همه چیز رو به راه می شود ! سالهاست ذهنم به کارخانه ی تولید این داستانها تبدیل شده و گاه می اندیشم که چه عجیب است که ذهنم یارای به خاطر سپردن آنها را دارد ! ...ولی چیزی که مسلم است اینکه من در این داستانها بارها زیسته ام و زندگی های متفاوتی را تجربه کرده ام ،علایق و سلایقم را شناخته ام و خودم را در شرایط مختلف قرار داده و واکنش هایم را سنجیده ام ! داستانها باور پذیری ام از زندگی را تقویت کرده و مرا به خودم می رسانند ...می دانم !   

 

* بی نظیر ترانه ی این روزها > عادت > شادمهر عقیلی

* راستی شده به یکباره ۵۳ تا عطسه کنید ؟!

 پی نوشت : زندون تن ُ رها کن ، ای پرنده پر بگیر !

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:28  توسط یلدا  | 

 

کسی آرام می آید ،

نگاهش خیس عرفان است ،

قدمهایش پر از معنا

دلش از جنس باران است .

کسی فانوس بر دستش ، بسان نور می آید ،

امید قلب ما روزی ، ز ِ  راه دور می آید ...

 

* اینجا را می گویند مملکت امام زمان ، خیلی ها برایش نامه می نویسند ، خیلی ها اول صحبت هایشان را با دعای ظهور او آغاز می کنند ، خیلی ها به نام او بر می خیزند ، خیلی ها این روزها از درب خانه هایشان پرچم های " یا اباصالح ادرکنی " آویزان کرده اند ، خیلی ها هر روز صبح با خواندن دعایی با او "عهد " می بندد ...خیلی ها وقتی می گویی او "حقی است که می آید و باطل را نابود می کند " لبخند بی معنایی می زنند ، خیلی ها باورش ندارند ، خیلی ها ، خیلی این روزها برای آمدنش دعا می کنند ...حیلی ها می گویند این روزها " آخر الزمان " شده است ...کفر و نفاق و ریا و مردم کشی در مملکت امام زمان خیلی این روزها دل ها را داغدیده کرده است ! خیلی ...خیلی ...خیلی ...اما کماکان اینجا سرزمین منتظران اوست ! کاش عمرمان  عدالت و مهربانی  او را  تاب بیاورد !

*اللهم عجل لولیک الفرج .

 

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:30  توسط یلدا  | 

 

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد

ای عشق ! از آتش اصل و نسب داری

از تیره ی دودی ، از دودمان باد

آب از تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش در جان ِ باد افتاد

هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما ، از نسل ِ غم بودند

ارث پدر ما را ،  اندوه ِ  مادرزاد

از خاک  ما در باد  بوی تو می آید

تنها تو می مانی

ما می رویم از یاد.....

(زنده یاد قیصر امین پور )

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1388ساعت 22:28  توسط یلدا 

 

 ذهن ساختگی :

تا حالا شده حس کنید کسی دوستتون نداره ؟! حس خیلی بدیه ...مثل مالیخولیا می مونه ! بدترش اینه که هی به طرف بگید "می دونم دوستم نداری !!"  یا " مگه برا تو فرقی ام می کنه ؟! " اونوقت اون طرف ، به این فکر نمی کنه که شما دچار حس و گمان شدید به این فکر می کنه که شما نمی خواهید دوست داشتنشو بپذیرید ! تجربه ثابت کرده که این حس ، هیچ اعتبار و توجیهی در ذهن مردم نداره و چیزی که این وسط زائل میشه هم این حس شماست و هم حس های دیگرتون !

تا حالا این حس ُ داشتید که وجودتون توی یه جمعی زیادیه ؟ ناخودآگاه ببینید توی جمعی قرار دارید که همه با هم مشغول بگو و بخند و مکالمه هستن اما شما ساکت یه گوشه نشستید...یه آن خالی می شید...در واقع شما فکر می کنید که دیگران هیچ توجهی به شما ندارند و هیچ کس حرفی برای گفتن به شما نداره ، تجربه ثابت کرده که این حس نتیجه ش ، بغض ، عصبیت و در حالت شدیدش کینه خواهد شد !  

تا حالا حس کردید که باید ازاین جا برید ؟ باید یه مدتی نباشید ،باید سفر کنید تا به خودتون و پیشتر به دیگران برسید ، از همه کس رها بشید و جایی برید که هیچ کس نشناسه شما رو ...یا یه غیبت ارادی و بی دلیل داشته باشید تا دست آخر دیگران متوجه بشن و به صرافت بیافتن که شما " نبودید"  ...تجربه ثابت کرده که در نهایت ، سفرکردن شما هیچ چیزی رو تغییر نداده و  وقتی بر می گردید ،رفتار دیگران نه تنها تغییر نکرده بلکه بدتر هم میشه ...چون خیال می کنید این مدتی که نبودید هیچ کس دلتنگ شما نبوده ، به یاد شما نبوده...خب ، این خیلی دردناک تره مگه نه ؟!

 ساختن ذهن :

این احساسات ، تقریبا نابودکننده ی روابط عمومی ِ . و بانی ِ این احساسات چیزی نیست جز نگاه و ذهن ساختگی ما ...ما به دیگران محبت می کنیم نباید انتظار محبت داشته باشیم ، ما به دیگران توجه می کنیم دیگران اما، می توانند به ما توجه نکنند ، ما با هر کس که دوست داریم نشست و برخاست می کنیم ، زنگ می زنیم ، پیام می فرستیم ، چت می کنیم  خب دیگران هم با هر کس دوست دارند وارد رابطه می شوند ،ما به دیگران پیام تبریک می فرستیم دیگران می توانند گزینشی عمل کنند و به پیام تبریک دیگری پاسخ بدهند ،در یک جمع اگر بنشینی و سکوت کنی خب معلوم است دیگران آنقدر شعور دارند که نخواهند خلوتت را به هم بزنند ، بلند شو ، تو هم با دیگران حرف بزن شک نکن که دیگران پاسخت خواهند داد ، وقتی سفر می روی ، یا می خواهی نباشی چنان سروصدایی راه بینداز که همه واکنش نشان دهند این ارضایت می کند که همه دوستت دارند و دست کم برایشان اهمیت داری ، وقتی هم به طور مثال دو روز بی دلیل را غیبت کردی ، از پس برگشتن حضورت را با چنان ریخت و پاشی اعلام کن که ....  

هنوز هم تنهایی را بیشتر دوست دارم ...!

 

** عشق و دوستی تنها و تنها، با مرسی گفتن و عجب گفتن و چه خبر گفتن ، بزرگترین جفا به انسان هاست !  

***" امروز که محتاج توأم جای تو خالیست / فردا که میایی به سراغم نفسی نیست /آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است / حیثیت این باغ منم خاروخسی نیست / (اردلان سرفراز )

 

پی نوشت : دست نوشته های مرا برای آوازه خوان محبوبم در این وبلاگ بخوانید .

 

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1388ساعت 13:12  توسط یلدا  | 

من نمی فهمم ، چرا جایی که باید سخت بگیریم ، بی اعتنا می گذریم اما اونجا که باید بایستیم و نظر کنیم و اعتنا کنیم و چیزی بگیم ، ساده می گذریم !

چرا یا همه چی خیلی شوره یا خیلی بی نمک ؟! تعادلمون کجا رفته ؟! به یکی می گی "دوستت دارم " می گه " مرسی " ، از این طرف به یکی سلام میدی فردا برات شاخ میشه که " مگه تو منو دوست نداشتی ، چرا بهم سلام دادی ؟! "

این روزها  چیزهای خاصی،خریدار داره ، نمی خوام عنوان کنم اما اعتراف می کنم ، هر چه بیشتر تو جامعه قرار می گیرم ، دلزده از نگاه های گزینشی ،بیشتر تنهایی رو ترجیح می دم یا دست کم ، سخت گیرتر میشم !

 

 

*این روزها زیاد می اندیشم که  " دور شدن از آدمهایی که دوستشان داریم ، بی فایده است ، زمان به ما ثابت خواهد کرد که جانشینی برای آنها وجود ندارد " ( گوته )

*به همه چیز شک کنیم ، چهار سال تمام ، آگاه باشیم به همه رخداد ها و اخبار که بتوانیم دروغ را خودمان تشخیص دهیم !

 *یکسال چه ناشکیبا گذشت ! اما یادش در دل هنوز بی قرار است !(به بهانه سالمرگ زنده یاد خسرو شکیبایی )

 

+ نوشته شده در  سی و یکم تیر 1388ساعت 12:31  توسط یلدا  | 

 

اگر خدا به همه ی حرف هایی که آدمها می زنند ، احترام بگذارد ، خیلی مهربان باشد ،اصلا ً آینده نگر نباشد ،آدمها را آنقدر دوست داشته باشد که به محض اینکه چیزی طلب کنند ، برآورده کند ، با این مقدمات ، احتمالا  طی همین سالها نسل ما منقرض خواهد شد !

دیدید بعضی خانوما تا اسم آقایون میاد انگاری با دایناسور طرف شده باشن ، همچین و همچون میشن و بدتر شروع می کنن به نفرین "همه ی مردا رو باید ریخت توی دریا "، " برن بمیرن همه شون ... " ، ایشالااااا که همه شون با هم بمیرن " ، " همه بدبختیای ما ازین شوهرامونه !! " ، " مردا همیشه یه بویی می دن " ..... و امثالهم !

اون طرف ماجرا هم آقایون هستن که چشم دیدن خانوما رو ندارن ! جمله های اونا رو زیاد نشنیدم ، آخه رو در روی هم نمی گن ، اساساً این دست جملات در غیاب طرف مقابل به کار  برده میشه !

من خودم چندان اعتقادی به مرگ و میر یا قتل عام جنس مخالفم ندارم ! اما همیشه برام سؤاله که چطور بعضی ها ، این گونه پشت سر هم  صحبت می کنند اما تن به جنس مخالف میدن ، خب چرا به جای این ناله و نفرین ها ، رها نمی کنند خودشونو  یا تنهایی رو ترجیح نمی دن چرا ؟! چیزی که آزاردهنده س اینه که همینا ، پاش بیافته همچین سر و دستی برا هم می شکنند !! واسه هم تولد می گیرن ، روز مرد ، روز زن ، ولنتاین ، سالگرد ازدواج و ..... آیا همه ی این ها چیزی جز بهره برداری های مادی از با هم بودنها نیست ؟! آیا جز اینست که همین ریا و تزویر است که رابطه ها را تاریک کرده است ؟؟ یا علت این همه جدایی ها ، جدایی از معرفت و رفاقت و صداقت ، چیزی جز این هاست ؟! موضوع خیلی پیچیده تر ازین حرفاست اگرچه ظاهرش ساده به نظر بیاد و حتی پیش پا افتاده ! که همان و همین ، درد این روزهای نسل ماست !

..........................................................................

یک جمله :

انسان به اندازه ی برخورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست ، بلکه به اندازه ی نیازهایی که دارد انسان است . ( دکتر شریعتی )

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21:5  توسط یلدا  | 

ماه شب چهارده ، پشت پنجره ی باز اتاقم بی قراری هایم را تماشا می کند ، بی فایده است در رختخواب این وَر و آن وَر شدن ... ساعت ها از نیمه شب گذشته و دریغ از لحظه ای خواب که به چشمانم سنگینی کند ، اتاق ِ روشن ،تاریکی شب را مردّد کرده است ...کم کم متوجه حضورش می شوم ، ماه روشن نیمه ی ماه ، دارد نگاهم می کند ، فرار غیر ممکن است ...نقش آرزویم در قاب پرنور  ِ ماه ، تجسم یافته و به بازی ام گرفته ...دیگر به صرافت ِ گفتن افتاده ام ، از رختخواب ِ بی تاب برمی خیزم و چراغی روشن می کنم ، نور ماه در انعکاس نور  ِ چراغ بیرنگ می شود اما رسالتش به جاست هنوز ...وفادارانه به این شب زنده داری ِ ناخودآگاه فکر می کنم و پله پله از تاریکی بالا می روم و اینک دو چراغ در بَرم روشن است و اندیشه ام رها  ...

دیگر باقی ماجرا همین نوشتن است و قلمی که بی وقفه پیش می راند و کلمه هایی که بنده نوازی خدا را به رخ م می کشند...سپس از جاده ای که از پنجره ی اتاقم تا ماه شب چهارده امتداد گرفته است ، بی صبرانه ، آرزویم را روانه می کنم و مشتاقانه امیدم را ...

*حافظ

هر دم به خون دیده چه حاصل وضو ، چو نیست / بی طاق ابروی تو نماز ِ مرا جواز

صوفی که بی تو توبه ز مِی کرده بود دوش / بشکست عهد، چون در میخانه دید باز

 

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1388ساعت 4:50  توسط یلدا  | 

خیلی تلاش می کنم که از پرده ها بیرون بیایم .... یک حرف تازه باشم این خیلی کمکم خواهد کرد ، می دانم ،هنوز هم اقرار می کنم که او راست می گفت چه سود از دلتنگی نوشتن ، یا چه درمانی حاصل میشود از آن ؟ اعتراف تلخی است سبکتر که نمی شوم هیچ به آن عادت می کنم ، حتی وقتی کسی می خواهد یاری ام کند مشکوک میشوم ! گرچه در ایران این روزها ، آدم به سایه ی سبزش هم شک می کند ! چون همه جا به نام خدا و دینش ، از روبرو شلیک می کنند ...حالا دیگر دلتنگی ، نیامدن تو نیست یا نداشتن دستهایت ، دلتنگی این روزها ، عادت کردن به واقعیتی ست که همه ، حقیقتش را می چشند اما دروغش را قورت می دهند و " سکوت " بالا می آورند !

ترم آخر دانشگاه هم ماجرایی شد ، کیک جشن فارغ التحصیلی اش را نوش جان کردیم اما امتحانات را به شهریور داغ موکول کردند ...  راهی پیش رویم باز شده است که بی هیچ امیدی در آن قدم می گذارم ، نمی دانم فردا برای کیست ؟! اما شک ندارم که جوانه های شکفته روی درخت های خیابان آزادی ، همیشه سبزند !! حتی اگر با باور سبزی که دارم ، هنوز مشتاق زمستان باشم ...

*تنها شگفتی و تازگی ِ این روزها خواندن داستانهای جادویی ِ "گابریل گارسیا مارکز" است ...اگر رمان اخیر او ، یعنی " خاطره ی دلبرکان غمگین من  " که البته مجوز چاپ دومش لغو شده را احیانا ً خوانده اید ، نقدی به جا بر آن را نیز بخوانید .

* این روزها سخت محتاجم که با کسی (ترجیحا ً کسی که دوستش بدارم ) بعدازظهر ها بنشینم و حرف بزنم ...بعدازظهرهای تابستان را یا باید خوابید و یا باید عاشق بود ...برخلاف بعدازظهرهای زمستان که ترجیح می دهم تنها باشم !

*به خدا شک دارید ؟! >>> کلیک

 

 

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1388ساعت 22:25  توسط یلدا  |